|
:: فوتو بلاگ سجاد آریان <--------> هر جمعه به روز می شود ::
|

به گفته امیر سبوکی دبیر مسابقه ، حدود ۳۴۵ عکس به دبیرخانه ارسال شده بود و داوری مسابقات به عهد آقایان مجید سعیدی ، نفر اول بخش خبرهای لحظه ای جشنواره انتخاب بهترین عکاسان دنیا در امریکا و حسن سربخشیان عکاس خبرگزاری آسوشیتدپرس آمریکا بود.
من هم در این مسابقه شرکت کردم که به لطف خدا عکس من تونست مقام چهارم رو به دست بیاره و در این رقابت در جمع چهار عکاس برگزیده استان قرار بگیرم.
دو روز پیش مراسم تقدیر در باغ مهر جوان شیراز با حضور آقای مهندس رضا زاده استاندار فارس انجام شد. در ادامه هم نمایشگاه عکس افتتاح شد که سه از تا عکسهام اونجا نمایش داده شده بود.
البته عکس اصلیم که مقام آورده بود ، رو بنر کرده بودن و گذاشته بودن کنار سردر باغ.
راستش این اولین مسابقه عکاسی بود که در اون شرکت کردم و برگزیده شدنم در سطح استان واسم خیلی شیرین بود. جا داره از مسلم ابراهیمی و نفیسه مطلق که اطلاعات و تجارب ارزشمند خودشون را خالصانه در اختيار من گذاشتن و همواره من رو راهنمائی کردن تشکر کنم.
در پایان یه تعداد عکس از نمایشگاه گرفتم می تونید اینجا ببینید ، بقیه عکس ها هم در بخش عکس خبرگزاری فارس هست ، لینک اونها به ترتیب زیر هست:
عکس شماره یک ، عکس شماره دو ، عکس شماره سه ، عکس شماره چهار ، عکس شماره پنج


دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
شعر طلب از حافظ و با صدای دکتر محمد اصفهانی حرف دل من هست ، لطفاً از اینجا دانلودش کنید.......... تا اوج راهی نیست فقط تلاش کن ......







هرگز دوران بچگیم یادن نمی ره. یادش بخیر تابستون بابای من و امین کلی پفک و آدامس و شوکلات و... واسمون می خریدن. همشون رو می ذاشتیم تو یه کارتون می رفیتم سر محله و همش رو به بچه ها می فروختیم. یه بار دعوامون شد. امین یه آجر زد تو کارتونم و همه چیز رو پکوند. خواست فرار کنه... راستش یه کم تپل بود ... نتونست از دستم فرار کنه... یه سنگ بزرگ رو بزور برداشتم ، زدم تو کارتونش که دیگه هیچی ازش نموند.......ظهر مامانش رو آورد در خونمون....
هرگز دوران بچگیم یادن نمی ره. با وصل کردن دو تا باتری به یه لامپ و روشن شدنش چه عشقی می کردم. یادم نمی ره از در سینما کلی فیلم پاره پوره جمع می کردم و با قرار دادنشون جلو نور چراغ قوه چه حالی می کردم. پر پرنده های مختلف رو جمع می کردم. از صبح تا شب تو خیابان و کوچه ها می گشتیم ، کاشی شکسته جمع می کردیم و در خونه کاشی ها روبا شل می چسونیدم به زمین ، به حساب خودمون مسجد می ساختیم و شب هم رو همون کاشی ها نماز می خوندیم......
عشق من این بود که با مادربزرگم برم بازار ، عشق من این بود که از دست های پدر بزرگم پول بگیرم. نقاشی می کردم ، تو خونمون نمایش می دایم. واسه دخترای کودکستانم کتاب و نوار قصه می بردم. وای زمانی که آرمیچر و باتری می خریدم چه شوقی می کردم ............
آه... چه زود گذشت. ظهر هایی که هر کودوم از بچه های محله ، یواشکی یه سیب زمینی می آوردن ، ظهرهای گرم تابستون که آتیش از آسمون می یومد ، سیب زمینی ها رو می کردیم زیر آتیش و وقتی پخته و آماده خوردن می شدن تازه با کتک باباهامون بر می گشتیم خونه......
آه.........چه زود گذشت. روزی که نفری یه کاسه برنج آوردیم ریختیم تو قابلمه . در خونمون گذاشتم رو هیزم و ظهر برنج نپخته و خام رو با چه شوقی از قابلمه سیاه شده می خوردیم.....یادم نمی ره وقتی با بچه ها ، نهارمون رو ور می داشتیم می رفتیم پارک می خوردیم.....
آه آه.......چه زود گذشت. زمانی که با روح الله یه باتری خرابه ماشتن تو آشغال پیدا کردیم. اسیدش رو خالی کردیم و با چه زحمتی بازش کردیم و سربش رو در آوردیم. سربش رو گذاشتیم رو آتیش تا آب شه. رو آجر شکل شمشیر در می یاوردیم و سرب داغ رو می ریختیم توش تا شکل بگیره. باور کنید یه کمد دارم که درش رو قفل کردم همه سرب ها ، فیلم های پاره سینما ، چراغ قوه ، آرمیچر ، تیله ، پر ..... و تمام دوران بچگیم توشه. یه دنیا واسم می ارزه
و چه لذتی داشت.
راستش چند روز پیش دوربینمو رو برداشتم. رفتم خارج از شهر واسه گرفتن چنتا عکس از طبیعت. از دور دیدم دو تا بچه زیر درخت هستن. حدس زدم دارن چی کار می کنن. رفتم جلو دیدم آره درست فهمیده بودم. داشتن لونه گنجشک های بالای درخت رو خالی می کردن. کلی جوجه گنجشک و پرستو جمع کرده بودن............
می دونید چرا حرف های بالا رو زدم. این یه کم خاطره رو واسه چی گفتم...خواستم بگم بچگی ما به کارائی گذشت که از هرکودمشون یه دنیا خلاقیت می جوشید. اما بچه های امروز چی همش بازی کامپیوتر ، سی دی ، فیلم و شایدم از بی کاری به جون گنجشک ها افتادن.....
واقعاً مقصر کیه؟ فرهنگ جامعه ، تربیت خانواده ، پیشرفت تکنولوژی ، نبود سرگرمی مناسب و یا شاید گذشت زمان................



برای خدا.....
دو روز پیش حادثه ای واسم پیش اومد که ....فقط لطف خدا بود که کمکم کرد. فکر کنم هیچ وقت از یادم نره. این عکس ها رو به همراه تمامی عشقی که توو وجودم هست تقدیم می کنم به خدائی که عاشق بنده هاش هست قبل از اینکه اونا عاشقش باشن....
و این درجات ، بخشایش و رحمت اوست و خداوند آمرزنده و مهربان است (سوره نساء-آیه 96)


کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد و سطر اول این بود:
حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه «حوا» ست.
لطفاْ گزارش تصویری کامل استقبال پر شور مردم لارستان از آقای احمدی نژاد رو در این آدرس ببینید.